تبليغاتX
دانشكده علوم و صنايع غذايي شهيد بهشتي
 

دستها

دستها

يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه .
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آفتاب در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


کاربرد در مطلب حکومت علی (ع) ۲

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط وطن پرست در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت


کاربرد در مطلب حکومت علی (ع)

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط وطن پرست در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت


روزی که امیرکبیر گریه کرد
در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود . هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.


 

نوشته شده توسط وطن پرست در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند
قورباغه‌ها به لک‌لک‌ها شکایت کردند
لک‌لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند
لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده‌ای از آن‌ها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند و هم‌پای لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که برای خورده‌شدن به دنیا می‌آیند
تنها یک مشکل برای آن‌ها حل نشده باقی مانده است 
 
اینکه نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌شوند یا دشمنانشان

 


 

نوشته شده توسط وطن پرست در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت


امام خميني:

باید حکومت چنان باشد که اگر رئیس جمهورش توی مردم آمد، دوره اش بکنند و با او خوش و بش کنند؛ نه اینکه اگر صداش درآید، فرار کنند از دستش! اگر نخست وزیرش بین مردم بیاید، مردم اطرافش بریزند و به او مرحبا بگویند؛ نه نخست وزیر که اگر بیاید، مردم اظهار تنفر بکنند و فرار بکنند از او.  ارتش هم باید همین طور باشد، شهربانی هم باید این طور باشد، ژاندارمری هم باید این طور باشد، نه ژاندارمری و ارتش و شهر بانی زمان طاغوت که معارض با مردم بود و مردم نه او را می خواستند و دشمن خودشان می دانستند.  آنها هم مردم را دشمن خودشان می دانستند.

یک همچین مملکتی که قوای انتظامی اش دشمن ملت باشد و ملتش، دشمن قوای انتظامی باشد، این قابل این نیست که حکومت، باقی بماند.

حکومت وقتی باقی می ماند که مردم او را بخواهند، ملی باشد، ملت او را انتخاب بکنند و من امیدوارم که از این به بعد، همین طور باشد؛ قوای انتظامی در خدمت مردم باشد؛ حکومت در خدمت مردم باشد و عدالت اجتماعی اسلامی تحقق پیدا کند.

صحیفه امام، ج7،ص528


 

نوشته شده توسط وطن پرست در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.

 

 


 

نوشته شده توسط وطن پرست در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse